روزهای آخر سال
این روزا حال و هوای خیلی خوبی دارم. روزای آخر سال تند تند دارن می گذرن. بوی بهار همه جارو پر کرده. درختا شکوفه کردند. درخت هلوی خونه مامانم خیلی قشنگ شده. پره از شکوفه های ریز صورتی. چند روز پیش بابای گلم اولین شکوفه اش رو به من نشون داد. همه دارن خونه تکونی می کنن. من هنوز فرصت نکردم. تا دیروز کلاس داشتم. حالا توی این دو روز باقی مونده شاید یه کارایی کردم. کلا زورم می آد این کارو بکنم. خیابونا خیلی شلوغه. مغازه ها کیپ تا کیپ پر از آدمه. خرید این موقه سال یه حس دیگه ای داره. مخصوصا واسه بچه ها. چقدر پاکند این فرشته های کوچولو. با خرید یه لباس اینقدر خوشحال میشن. بالاخره منم لباسهای گل گلابو خریدم. ...
نویسنده :
مامان امیر علی
14:49
آشپزخونه
گل گلاب دو سه روزه همیشه توی آشپزخونه است. تا می آم بگیرمش سرعتشو تند تر می کنه یا می ره زیر میز. حالا دیگه چیزی نمی گم. می آد همه جا رو راحت می گرده هر چی که پایه داره می گیره تکون می ده. جلو گاز می شینه دس دسی می کنه. به در یخچال ور می ره تا بازش کنه. وقتی من این کارو می کنم با سر می ره توش. یه لیممو می دم دستش تا می تونه مچاله اش می کنه. بعدشم دست می زنه. حالا اگه اون لیموی له شده رو ازش بگیرم بهش بر می خوره و قهر م...
نویسنده :
مامان امیر علی
14:37
یه تجربه ی جدید
یه تجربه ی جدید قند عسل این روزا کارای جدیدی انجام می ده. یعنی انگار هر روزش با روز قبل کلی فرق داره. امروز یاد گرفته میره تو آشپزخونه در کابینت و باز می کنه و چیزای جلو دستشو می ریزه بیرون. اگه بگم نکن بهش بر می خوره و لب پایینشو به نشونه ی گریه جمع می کنه و همن جوری ذل می زنه تو چشمام. تا می گم نه عیبی نداره، می خنده و کارشو ادامه می ده. خلاصه الان سرم خیلی شلوغه. کارام خیلی زیاد شده. به نظر می آد گلکم نقشه های زیادی داره. راستی می خوام یکی از ترانه هایی که واسه عزیزم می خونمو بنویسم. امیر علی چشاتو قربون  ...
نویسنده :
مامان امیر علی
13:47
امیر علی در نه ماهگی
امیر علی در نه ما هگی امیر علی الان نه ماهشه. چیزای زیادی یاد گرفته. می تونه به تنهایی بشینه، چهار دست و پا بره اونم با چه سرعتی. دستشو می گیره به میز بلند می شه بعدشم گلم کلی ذوق می کنه. هر کسیو که می بینه حتی اگه برای دفعه ی اولش هم باشه بهش لبخند می زنه و دوست داره بره بغلش البته برای دو ثایه. بیرونو خیلی دوست داره. هر چند که خیلی زود تو ماشین خوابش می بره. این خصوصیتش به باباش رفته. کلمات جدیدی هم یاد گرفته. مثلا می گه " دش دش " برای دست زدن. "ا ده " بعنوان بده. " ادیده " رو که من عاشقشم هر وقت می گه و فکر کنم یعنی عزیزم. راستی الان عزیزم چ...
نویسنده :
مامان امیر علی
13:45
گل گلاب کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گل گلابم کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه روز بعد از ظهر من داشتم واسه عزیزک شیر بسسکویت آماده می کردم. عزیزک و سپردم به باباش. با هم تلویزیون تماشا می کردند. اومدم که بدم بخوره دیدم نیست. صداشم نمی اومد. همه ی اتاق ها رو دیدیم نبود. آخه الان سرعتش خیلی زیاد شده. خوب که دقت کردیم یه صدای خیلی کوچیک مثل راه رفتن روی سرامیکای آشپزخونه شنیده می شد. اصلا فکر نمی کردم زیر میز باشه. با این حال یه نگاه کردم دیدم اونجاست. نمی دونم این فسقلی چطوری از لای صندلی ها رفته بود اونجا. حالا مگه می اومد بیرون. همونجا روی زمین گرفت خوابید. با کلی قربون صدقه تازه حالا عقب عقب می رفت. دیگه هر جوری بود آوردیمش بیرون. ...
نویسنده :
مامان امیر علی
13:44
جشن کودک
جشن کودک چند وقت پیش جشن کودک محمد مهدی نوه ی دایی ام بود. نمیدونستم امیر علی و ببرم یا نه. آخه هوا خیلی سرد بود. بردمش عزیزمو بهش خیلی خوش گذشت. البته اولش کپ کرده بود. نه می خندید و نه چیزی می گفت. اما کم کم خوشش اومد. امیر علی بچه ها رو خیلی دوست داره و این برای من واقعا جالبه. مثلا این عکس امیر علی در سه ماهگی خونه ی عزیزمه بین بچه های فامیل. قربونش برم عسلی کلی ذوق کرده بود. تازه این اولین باره که اونجا رفته. کلا گل گلاب خیلی غریبی نمی کنه. خیلی اهل تنوعه حالا توی هر چیزی. فقط بعضی وقتها که بابایی حمیدشو دیر به دیر می بینه یا دیر بغلش می ...
نویسنده :
مامان امیر علی
13:43
گل گلابم چه نازه حتی وقتی که خوابه
گل گلابم چه نازه حتی وقتی که خوابه... خوابای خوب ببینی عزیز دلم. ...
نویسنده :
مامان امیر علی
13:42
آخ جون عید اومده
کم کم داره عید می شه خیلی خوشحالم ...
نویسنده :
مامان امیر علی
13:40
اولین محرم
ماه محرم این اولین باره که عزیزم در مراسم بزرگ شیرخوارگان حسینی در روز تاسوعا شرکت می کنه. امروز امیر علی عسلی دقیقا شش ماهشه. تقریبا از یه ماه پیش من و مهدی تصمیم گرفتیم گل گلابو به این مراسم ببریم. در واقع برای سلامتی عزیزم نذر کردیم. دیروز عمه اش براش لباس علی اصغر گرفت. صبح هوا سرد بود. لباس سرهمی سفیدشو تنش کردم و بعد پارچه های سبزو بهش پوشوندم. رفتیم دنبال مامان. مثل همیشه آماده بود. اول رفتیم مسجد صادقیه. اونجا خیلی شلوغ بود. در مسجد بسته بود و مجبور بودیم تو خیابون واستیم. بعد از ده دقیقه از اونجا رفتیم یه مسجد دیگه در فین که اسمش یادم نیست. مسجد قشنگیه البته فکر کنم زیارته یه بزرگیه. اینقدر شلوغ بود که توی حیاط نش...
نویسنده :
مامان امیر علی
14:57











